
لحظــه ها رو بــا تــو بــودن ، در نگـــاه تــو شکـفتـــن
حس عشـق و در تــو دیـدن ، مثــل رؤیـای تـو خـوابــه
بـا تـو رفتـن ، بـا تـو مونـدن ، مثـل قصه تـو رو خونـدن
تــا همیــشه تـو رو خـواستـن ، مثـل تـشنگــی و آبــه
بـی تـو امـا سر سپــردن ، بــی تـو و عشـق تـو بـودن
تــو غـبــار جـاده مـونـدن ، بــی تـو خـوب مـن محـالــه
بـی تـو حتـی زنـده بـودن ، بـی هـدف نفـس کشیـدن
تــا ابــــد تــو رو نـدیــدن ، واســه مـن رنـج و عـذابـــه
تـوی آســمون عشـقم ، غیــر تــو پــرنــده ای نیـسـت
روی خـامـوشـی لبـهام ، جز تـو اسم دیـگری نیـسـت
تـوی قلـب مـن نـه عـزیـزم ، هیـچ کسی جایـی نـداره
دل عاشـقم بـه جـز تـو ، هیـچ کسی رو دوست نـداره
اگه چشمات من و می خواست ، تو نگاه تو می مردم
اگه دستات مال من بود ،جون به دستات می سپـردم
اگـه اسممو مــی خـونـدی ، دیـگه از یـاد نمــی بـردم
اگـه بـا مـن ، تـو مـی مـوندی ، همه دنیا رو مـی بردم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط شیوا
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط شیوا
|

مـن گلــی پــژمـرده دارم در سـرابــی
بـی نصیبــی تشنــه کـام قطـره آبــی
مـن گلــی خشکیــده دارم بــر مــزاری
آرزومـنـــد شـفـــای دســت یــــــــاری
در ســـــراب سـیــنــــــــــه ی مــــــن
یـــــک گـــــل غـــم تـشـنــــه مــــرده
بر مزار آرزوها قلب تنگم جان سپرده
ایــــن مــن آری کـــه دارم دلــــــــی
تـشـنـــــه کـــــام مـهــــــر یــــــاری
قـطـره ای از سیــل عـشــق تـو را
از تــــو مــــی خــواهـــم بـــــذاری
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط شیوا
|

آدمـــا از آدمـــا زود سیــــــر مــی شن
آدمــا از عشـق هم دلـگـیــــر مـی شن
آدمــا رو عشـقـشــون پـــا مـی ذاریــن
آدمـــا آدم و تــنـــــــــهــا مـــــی ذارن
من و دیگه نمی خوای خوب می دونم
تـــو کـتـــاب دلـت ایــن و مـی خـونـم
یــادتـــه اون عـشــق رســوا یــادتـــه
اون هـمـــه دیـــوونــگی هـا یــادتـــه
تـو مـی گـفـتـی که گـنــاه مـقـدسـه
اول و آخـــــــــر عـشـــق هــوســــه
آدمــــــــــا آخ آدمـــــــای روزگـــــــار
چـی مـی مـونـه از شماهـا یـادگــار
دیـگـه از بــگـو مـگـو خـسـتـه شــدم
مـن از اون قلب دو رو خستـه شـدم
نمـی خـوای بمونی توی این خونــه
چـشم تـو دنبــال چـشـمـای اونـــه
همــه ی حـرفـای تـو یــک بهونه س
اون جهنمی که می گن این خونه س
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط شیوا
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط شیوا
|

تو رو اندازه شبهای مستی دوست دارم
تو رو قدر تموم ملک هستی دوست دارم
برایم این پریشون حالی ها یعنی عبادت
تو رو جانا به حد بت پرستی دوست دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط شیوا
|

گـــر چـــه مــن دیـــگر نمیـبـیـنــــــم تــو را
خاطراتـت را در ایـن غم خانه مهمان میکنم
گوهر یک دانه ام ای نازنیـن ای عشق من
تـا ابــد یــاد تــو را در سیـنـه پنـهان میـکنم
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط شیوا
|